ابو القاسم راز شيرازى
484
مناهج أنوار المعرفة في شرح مصباح الشريعة و مفتاح الحقيقة ( فارسى )
تخصيص فرمود آن را به خلق انبياء - عليهم السّلام - ؛ چنانكه سابقا محقّق آمد كه تمام اخلاق حسنه ، فطرى و جبلّى انبياء و اوصياء عليهمالسّلاماند و آن را عماد « 38 » دين فرموده ؛ زيرا كه در جميع اعمال دين ، اعمّ از امتثال اوامر و انتهاى از نواهى ، گذشت از مال و جان و حظوظ انفس و ابدان لازم است ، و به ترك حظوظ و تحمّل مشاقّ كه موقوف بر سخاوت است ، دين مرد سورت « 39 » و قوّت به هم
--> - داشت : او مثلك يخيّب سائلا : آيا از همچون تو مولائى مىزيبد كه خواهنده را محروم سازد ؟ ( و آنگاه كه حضرت در او حالت عجز كه نشانهء پذيرش حقّ است ديد ) فرمود : الحقيقة كشف سبحات الجلال من غير اشارة : حقيقت ، به يكسو شدن پردههاى جلال حقّ است بىهيچ اشارتى ! و « كميل » ( از سر انكسار ) عرضه داشت : زدني بيانا : بر توضيح خود بيفزاى ! و حضرت فرمود : محو الموهوم مع صحو المعلوم : حقيقت ، محو موهوم ( كه وجودنماهاى غير حقّ ) است توأم با بيدارى و هشيارى به معلوم ( كه حقّ متعال ) است ؛ يعنى ما سواى حقّ را كه وجودات موهومند با نيروى توجّه به حقّ مطلق ، از صحنهء ضمير خود محو كن تا چهرهء حقيقت ، از پس پردههاى ظلمانى اوهام ، بىحجاب تجلّى كند . باز هم « كميل » معروض داشت : زدني بيانا ! و حضرت فرمود : جذب الاحديّة بصفة التّوحيد : حقيقت ، جذبهاى ( از جذبات حقّ ) است به صفت توحيد ( كه بنده را از هستى خود بربايد ) . و چون دگربار زمزمهء زدني بيانا سر داد ، حضرت فرمود : هتك السّتر لغلبة السّرّ : حقيقت ، دريدن پرده و حجاب انّيّت است به واسطهء چيرگى احكام سرّ باطن و غيب وجود ؛ يعنى حقيقت ، بايد از سرّ باطن خواهندهء حقيقت بجوشد و از پس پردهء پندار به درآيد ، تا چهرهء درخشان او آشكار شود . و چون براى چهارمين بار خواهش خود را با بيان زدني بيانا تكرار كرد ، حضرت فرمود : نور يشرق من صبح الازل ، فيلوح على هياكل التّوحيد آثاره : حقيقت ، نورى است از بامداد ازليّت حقّ كه آثار آن از پيكرهاى پاك برگزيدگان حق ( كه اهل عصمت و طهارت و تربيتيافتگان دامان ولايت ايشانند ) آشكار مىگردد . امّا همراه با اين گفتوشنود كه « كميل » را با حضرت واقع مىشد ، اين تحوّل و تحقّق در نهان وجود او صورت مىبست و او خود هيچ خبر نداشت ، به ناچار پرسش خود را پيوسته تكرار مىنمود ؛ و چون حيرت و سرگردانى او به غايت رسيد ، وقت آن شد كه پرده از چهرهء حقيقت به يكسو شود و جمال دلاراى خورشيد ولايت را كه خاموشكنندهء چراغ كمنور عقل و استدلال است در افق جان خويش بنگرد و نيك برخورد كه ربّ النّوع كمال در اندك زمان او را تا به چه پايه از كمال ترفّع بخشيده است و او همچنان حيران و بىخبر ترانهء زدني بيانا مىسرايد ! ! لذا حضرت فرمود : أطفئ السّراج فقد طلع الصّبح : اين چراغ كمنور عقل را خاموش كن كه صبح ( وصال ) جمال لميزلى از گريبان جانت دميده . ( 38 ) - ستون ( 39 ) - تيزى و شدّت